كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
720
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
فَاسْتَجَبْنا لَهُ پس اجابت كردم دعاى او را فَكَشَفْنا پس ببرديم ما ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ آنچه وى را بود از رنج او يعنى او را شفا داديم و شرح آن در سوره صاد خواهد آمد وَ آتَيْناهُ و عطا كرديم او را أَهْلَهُ فرزندان وى كه بعينه ايشان را زنده گردانيديم وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ و مانند ايشان به ايشان يعنى هفت پسر و سه دختر ديگر شبيه به يكديگر ابن عباس رض فرموده كه اولاد و اموال و مواشى وى را مضاعف بوى داد و ابرى سرخ يا سفيد فرستاد تا ملخ زرين بر وى بياريد و در احقاف آورده كه سه شبانروز در حوالى سراى او باريد رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا اين كارها به نسبت ايوب عليه السلام كرديم براى ايصال رحمت و انعامى از نزديك ما به دو وَ ذِكْرى لِلْعابِدِينَ و پندى براى پرستندگان تا صبر كنند چنانچه او كرد و جزا يابند چنانچه او يافت نظم هر كه او در راه حق صابر بود * بر مراد خويشتن قادر بود صبر بايد تا شود يكسو حرج * زان كه گفت الصبر مفتاح الفرج وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ و ياد كن اسماعيل و ادريس را وَ ذَا الْكِفْلِ و خداوند نصيب را الياس است يا يوشع يا زكريا و وجه تسميه آنكه از خداى بهرهمند بود و گفتهاند كه كفل بمعنى ضعف است يعنى عمل او دو برابر انبياى زمان او بوده و كفل بمعنى ضمانت نيز هست در مختار آورده كه اليسع از الياس عليه السلام متكفل شد كه بامر دين قيام نمايد بعد از ذهاب وى بدين جهت ذو الكفل لقب يافت و امام محى السنة و صاحب تبيان آوردهاند كه به يكى از انبياى بنى اسرائيل وحى آمد كه من مىخواهم كه روح ترا قبض كنم تو ملك خود را بر بنى اسرائيل عرض كن كه هر كه پابند شود آن را كه شب نماز گزارد و فتور نورزد و روز روزه دارد و افطار نهكند و ميان مردم حكم فرمايد و خشم نگيرد تو پادشاهى خود به دو تسليم كن بعد از ان كه آن پيغمبر رض اين سخن بر بنى اسرائيل ظاهر كرد جوانى از ميان قوم برخاست و گفت انا اتكفل لك بهذا پيغمبر ملك به دو تسليم كرد و او بوعده وفا نمود و خلعت پيغمبرى يافت و حق تعالى او را ذو الكفل خواند كُلٌّ همه اين پيغمبران كه اسماعيل ع و ادريس ع و ذو الكفلاند ع مِنَ الصَّابِرِينَ از صبركنندگان بودند بر مشقت تكليف يا بر شدايد و زمان اسماعيل عليه السلام بر اقامت مكّه كه وادى غير ذى زرع بود فرمود و ادريس عليه السلام روزگارى دراز بر بلاى قوم صبر كرد و به دو ايمان نياوردند و ذو الكفل عليه السلام شكيبائى نمود بر آنچه متكفل آن شده بود وَ أَدْخَلْناهُمْ و درآورديم ايشان را فِي رَحْمَتِنا در بخشائش ما كه نبوت است يا نعمت آخرت إِنَّهُمْ به درستى كه ايشان مِنَ الصَّالِحِينَ از ستودگان و فرمانبرندگانند وَ ذَا النُّونِ و ياد كن صاحب ماهى يعنى يونس عليه السّلام را إِذْ ذَهَبَ چون برفت مُغاضِباً خشمناك بر قوم خود كه دعوت وى قبول نكردند و جنيد قدس سره فرمود كه بر نفس خود خشم گرفت در رفتن چه امر الهى به رفتن او صادر نشده بود و گفتهاند كه ايشان را وعده عذاب داده بود چون ميعاد در رسيد و عذاب ديرتر مىآمد پنداشت كه او را دروغگوئى خواهند دانست از ميان امت بيرون رفت فَظَنَّ پس گمان برد يعنى از وى فعل كسى صادر شد كه گمان مىبرد أَنْ لَنْ نَقْدِرَ آنكه تنگ نخواهيم ساخت عَلَيْهِ بر وى راه رفتن را پس ما او را به بحر درآورديم و در شكم ماهى به زندان كرديم فَنادى پس ندا كرد فِي الظُّلُماتِ در تاريكيها يعنى در ظلمت بحر و بطن ماهى و تاريكى شب بخواند أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ بهآنكه گفت هيچ معبود نيست مگر تو سُبْحانَكَ پاكى تو از آنكه در چيزى . عاجز شوى إِنِّي كُنْتُ به درستى كه من هستم مِنَ الظَّالِمِينَ از ستمكاران بر نفس خود كه به مهاجرت مبادرت كردم در انوار از حضرت سيّد عالم نقل مىكند كه هيچ مكروبى خداى را بدين دعا نخواند الا كه اجابت كند مر او را .